سرنوشت یک جوان

دوستت دارم در يك روز بهاري زير بارش باران
در كنار رودي و منظره زيباتر از آن گل هاي
ياس و سفيد در بستر جنگل سبز و زندگي
در كنار تو باشم و دستانم را دور گردنت حلقه
كنم و سر در آغوشت نهانم تا قلبم آرام گيرد
و تو با دستان پر مهر و محبت نوازشم كني
و آن لحظه با صداي بلند فرياد بزنم كه
دوستت دارم

اگه زندگيست چرا ميميرم
اگه مرگ است چرا زنده ايم؟
اگه عشق است چرا به اون نمي رسيم؟
اگه عشق نيست چرا عاشق مي شويم؟
زندگي چيست؟خون دل خوردن
اولش رنج و آخرش مردن
و حالا شما بگين زندگي چيست؟
زندگي هم تلخي داره هم شيريني .بايد تلاش کنيم تا زندگي به کاممون شيرين بشه
در غير اين صورت بايد تلخي شو تحمل کنيم. بسوزيم و بسازيم.
خوب روزگاره ديگه کاريش نمي شه کرد.
دوستان اميدوارم موفق باشين در زندگي و زندگي
بانشاطي را براتون آرزومندم.![]()
بگذار گريه كنم نه براي تو براي صداقت، كه كم رنگ شده است
بگذار گريه كنم نه براي تو براي غم ها كه يكنواخت شده اند
بگذار گريه كنم نه براي تو براي آرزو ها كه از بين رفته اند.
بگذار گريه كنم نه براي تو براي محبت ها كه ساكت شده اند.
بگذار گريه كنم نه براي تو براي آدميان كه بي تفاوت شده اند.
كاشكي در اين دنيا سه چيز وجود نداشت .
عشق ، غرور ، دروغ
زيرا آدمي گاهي به خاطر عشق از روي غرور دروغ مي گويد.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

دل به عشق تو سپرده ام
در بادیه های شب سرد چشمانم را در فانوسی
خواهم کرد بر گذرگاه عبور تو
اینک در ابتدای سکوتی مبهم دل به عشق تو سپرده ام
و تنها غم من دوری توست

کبوتر شد و رفت
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی
هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .
عشق عاشقان را دیوانه می کند بر سر کوچه نگهبان می کند
عشق همانند دریای ابی بی کران است.
عاشقان را چو دیدم گفتم عاشقان دیوانه اند
تاخود عاشق شدم فهمیدم خود نیز دیوانه ام